پروین اعتصامی
"پروين اعتصامي"
پروين اعتصامي که نام اصلي او "رخشنده " است در بيست و پنجم اسفند 1285 هجري شمسي در تبريز متولد شد ، در کودکي با خانواده اش به تهران آمد . پدرش که مردي بزرگ بود در زندگي او نقش مهمي داشت ، و هنگاميکه متوجه استعداد دخترش شد ، به پروين در زمينه سرايش شعر کمک کرد.
" پدر پروين"
يوسف اعتصامي معروف به اعتصام الملک از نويسندگان و دانشمندان بنام ايران بود. وي اولين "چاپخانه" را در تبريز بنا کرد ، مدتي هم نماينده ي مجلس بود.
اعتصام الملک مدير مجله بنام "بهار" بود که اولين اشعار پروين در همين مجله منتشر شد ، ثمره ازدواج اعتصام الملک ، چهار پسر و يک دختر است.
"مادر پروين"
مادرش اختر اعتصامي نام داشت . او بانويي مدبر ، صبور ، خانه دار و عفيف بود ، وي در پرورش احساسات لطيف و شاعرانه دخترش نقش مهمي داشت و به ديوان اشعار او علاقه فراواني نشان مي داد.
"شروع تحصيلات و سرودن شعر"
پروين از کودکي با مطالعه آشنا شد . خانواده او اهل مطالعه بود و وي مطالب علمي و فرهنگي به ويژه ادبي را از لابه لاي گفت و گوهاي آنان درمي يافت در يازده سالگي به ديوان اشعار فردوسي ، نظامي ، مولوي ، ناصرخسرو ، منوچهري ، انوري ، فرخي که همه از شاعران بزرگ و نام آور زبان فارسي به شمار مي آيند ، آشنا بود و از همان کودکي پدرش در زمينه وزن و شيوه هاي يادگيري آن با او تمرين مي کرد.
گاهي شعري از شاعران قديم به او مي داد تا بر اساس آن ، شعر ديگري بسرايد يا وزن آن را تغيير دهد ، و يا قافيه هاي نو برايش پيدا کند ، همين تمرين ها و تلاشها زمينه اي شد که با ترتيب قرارگيري کلمات و استفاده از آنها آشنا شود و در سرودن شعر تجربه بياندوزد.
هر کس کمي با دنياي شعر و شاعري آشنا باشد ، با خواندن اين بيت ها به توانائي او در آن سن و سال پي مي برد برخي از زيباترين شعرهايش مربوط به دوران نوجواني ، يعني يازده تا چهارده سالگي او مي باشد ، شعر " اي مرغک " او در 12 سالگي سروده شده است:
اي مُرغک خُرد ، ز آشيانه
پرواز کن و پريدن آموز
تا کي حرکات کودکانه؟
در باغ و چمن چميدن آموز
رام تو نمي شود زمانه
رام از چه شدي ؟ رميدن آموز
منديش که دام هست يا نه
بر مردم چشم ، ديدن آموز
شو روز به فکر آب و دانه
هنگام شب آرميدن آموز
با خواندن اين اشعار مي توان دختر دوازده ساله اي را مجسم کرد که اسباب بازي اش " کتاب" است ؛ دختري که از همان نوجواني هر روز در دستان کوچکش ، ديوان قطوري از شاعري کهن ديده مي شود ، که اشعار آن را مي خواند و در سينه نگه مي دارد.
شعر " گوهر و سنگ " را نيز در 12 سالگي سروده است.
شاعران و دانشمنداني مانند استاد علي اکبر دهخدا ، ملک الشعراي بهار ، عباس اقبال آشتياني ، سعيد نفيسي و نصر الله تقوي از دوستان پدر پروين بودند ، و بعضي از آنها در يکي از روزهاي هفته در خانه او جمع مي شدند ، و در زمينه هاي مختلف ادبي بحث و گفتگو مي کردند. هر بار که پروين شعري مي خواند ، آنها با علاقه به آن گوش مي دادند و او را تشويق مي کردند.
" ادامه تحصيلات"
پروين ، در 18 سالگي ، فارغ التحصيل شد ، او در تمام دوران تحصيلي ، يکي از شاگردان ممتاز مدرسه بود. البته پيش از ورود به مدرسه ، معلومات زيادي داشت ، او به دانستن همه مسائل علاقه داشت و سعي مي کرد ، در حد توان خود از همه چيز آگاهي پيدا کند. مطالعات او در زمينه زبان انگليسي آن قدر پيگير و مستمر بود که مي توانست کتابها و داستانهاي مختلفي را به زبان اصلي ( انگليسي ) بخواند . مهارت او در اين زبان به حدي رسيد که 2 سال در مدرسه قبلي خودش ادبيات فارسي و انگليسي تدريس کرد.
"سخنراني در جشن فارغ التحصيلي"
در خرداد 1303 ، جشن فارغ التحصيلي پروين و هم کلاس هاي او در مدرسه برپا شد. او در سخنراني خود از وضع نامناسب اجتماعي ، بي سوادي و بي خبري زنان ايران حرف زد. اين سخنراني ، بعنوان اعلاميه اي در زمينه حقوق زنان ، در تاريخ معاصر ايران اهميت زياد دارد.
پروين در قسمتهاي از اعلاميه "زن و تاريخ" گفته است:
« داروي بيماري مزمن شرق منحصر به تعليم و تربيت است ، تربيت و تعليم حقيقي که شامل زن و مرد باشد و تمام طبقات را از خوان گسترده معروف مستفيذ نمايد. »
و درباره راه چاره اش گفته است :
« پيداست براي مرمت خرابي هاي گذشته ، اصلاح معايب حاليه و تمهيد سعادت آينده ، مشکلاتي در پيش است. ايراني بايد ضعف و ملالت را از خود دور کرده ، تند و چالاک اين پرتگاه را عبور کند. »
"اخلاق پروين"
يکي از دوستان پروين که سال ها با او ارتباط داشت ، درباره او گفته است :
« پروين ، پاک طينت ، پاک عقيده ، پاکدامن ، خوش خو و خوش رفتار ، نسبت به دوستان خود مهربان ، در مقام دوستي فروتن و در راه حقيقت و محبت پايدار بود. کمتر حرف مي زد و بيشتر فکر مي کرد ، در معاشرت ، سادگي و متانت را از دست نمي داد . هيچ وقت از فضايل ادبي و اخلاقي خودش سخن نمي گفت.»
همه اين صفات باعث شده بود که او نزد ديگران عزيز و ارجمند باشد.
مهمتر از همه اين ها ، نکته اي است که از ميان اشعارش فهميده مي شود . پروين ، با آن همه شعري که سروده ، در ديواني با پنج هزار بيت ، فقط يک يا دو جا از خودش حرف زده و درباره خودش شعر سروده و اين نشان دهنده فروتني و اخلاق شايسته اوست.
"نخستين چاپ ديوان اشعار"
پيش از ازدواج ، پدرش با چاپ مجموعه اشعار او مخالف بود و اين کار را با توجه به اوضاع و فرهنگ آن روزگار ، درست نمي دانست. او فکر مي کرد که ديگران ممکن است چاپ شدن اشعار يک دوشيزه را ، راهي براي يافتن شوهر به حساب آورند!
اما پس از ازدواج پروين و جدائي او از شوهرش ، به اين کار رضايت داد. نخستين مجموعه شعر پروين ، حاوي اشعاري بود که او تا پيش از 30 سالگي سروده بود و بيش از صد و پنجاه قصيده ، قطعه ، غزل و مثنوي را شامل مي شد.
مردم استقبال فراواني از اشعار او کردند ، به گونه اي که ديوان او در مدتي کوتاه پس از چاپ ، دست به دست ميان مردم مي چرخيد و بسياري باور نمي کردند که آنها را يک زن سروده است ، استادان معروف آن زمان ، مانند دهخدا و علامهء قزويني ، هر کدام مقاله هايي درباره اشعار او نوشتند و شعر و هنرش را ستودند.
" کتابداري"
پروين مدتي کتابدار کتابخانه دانشسراي عالي تهران (دانشگاه تربيت معلم کنوني) بود . کتابداري ساکت و محجوب که بسياري از مراجعه کنندگان به کتابخانه نمي دانستند او همان شاعر بزرگ است . پس از چاپ ديوانش وزارت فرهنگ نيز از او تقدير کرد.
" دعوت دربار و مدال درجه سه"
معمولا رسم است که دولت ، دانشمندان و بزرگان علم و ادب را طي برگزاري مراسمي خاص ، مورد ستايش و احترام قرار مي دهد . در چنين مراسمي وزير يا مقامي بالاتر ، مدالي را که نشانه سپاس ، احترام و قدرداني دولت از خدمات علمي و فرهنگي فرد مورد نظر است ، به او اهدا مي کند ، وزارت فرهنگ در سال 1315 مدال درجه سه لياقت را به پروين اعتصامي اهدا کرد ولي او اين مدال را قبول نکرد.
گفته شده که حتي پيشنهاد رضا خان را که از او براي ورود به دربار و تدريس به ملکه و وليعهد وقت دعوت کرده بود ، نپذيرفت ، روحيه و اعتقادات پروين به گونه اي بود که به خود اجازه نمي داد در چنين مکان هايي حاضر شود . او ترجيح مي داد در تنهايي و سکوت شخصي اش به مطالعه بپردازد.
او که در 15 سالگي درباره ستمگران و ثروتمندان به سرودن شعر پرداخته ، چگونه مي تواند به محيط اشرافي دربار قدم بگذارد و در خدمت آنها باشد ؟
او که انساني آماده ، داراي شعوري خلاق و همواره درگير در مسائل اجتماعي بود به اين نشان ها و دعوت ها فريفته نمي شد.
در اين جا يکي از اشعار پروين در مذمت اغنياي ستمگر را مي خوانيد :
برزگري پند به فرزند داد، کاي پسر
اين پيشه پس از من تو راست
مدت ما جمله به محنت گذشت
نوبت خون خوردن و رنج شماست
….
هر چه کني نخست همان بدروي
کار بد و نيک ، چو کوه و صداست
….
گفت چنين ، کاي پدر نيک راي
صاعقه ي ما ستم اغنياست
پيشه آنان ، همه آرام و خواب
قسمت ما ، درد و غم و ابتلاست
ما فقرا ، از همه بيگانه ايم
مرد غني ، با همه کس آشناست
خوابگه آن را که سمور و خزست
کي غم سرماي زمستان ماست
تيره دلان را چه غم از تيرگيست
بي خبران را چه خبر از خداست
" دوران بيماري و مرگ پروين"
پروين اعتصامي ، پس از کسب افتخارات فراوان و درست در زماني که برادرش – ابوالفتح اعتصامي - ديوانش را براي چاپ دوم آن حاضر مي کرد ، ناگهان در روز سوم فروردين 1320 بستري شد پزشک معالج او ، بيماري اش را حصبه تشخيص داده بود ، اما در مداواي او کوتاهي کرد و متاسفانه زمان درمان او گذشت و شبي حال او بسيار بد شد و در بستر مرگ افتاد.
نيمه شب شانزدهم فروردين 1320 پزشک خانوادگي اش را چندين بار به بالين او خواندند و حتي کالسکه آماده اي به در خانه اش فرستادند ، ولي او نيامد و …. پروين در آغوش مادرش چشم از جهان فرو بست .
پيکر پاک او را در آرامگاه خانوادگي اش در شهر قم و کنار مزار پدرش در جوار خانم حضرت معصومه (س) به خاک سپردند . پس از مرگش قطعه شعري از او يافتند که معلوم نيست در چه زماني براي سنگ مزار خود سروده بود . اين قطعه را بر سنگ مزارش نقش کردند ، آنچنانکه ياد و خاطره اش در دل مردم نقش بسته است . گزيده اي از اين شعر در ذيل آمده است :
اين که خاک سيهش بالين است اختر چرخ ادب پروين است
گر چه جز تلخي از ايام نديد هر چه خواهي سخنش شيرين است
صاحب آن همه گفتار امروز سائل فاتحه و ياسين است
آدمي هر چه توانگر باشد چون بدين نقطه رسد مسکين است
بخشي از مست و هشيار
محتسب مردي به ره ديد و گريبانش گرفت مست گفت: اي مرد اين پيراهن است افسار نيست
گفت: مستي زان سبب افتان و خيزان مي روي گفت: جرم راه رفتن نيست ، ره هموار نيست
گفت: مي بايد ترا تا خانهء قاضي برم گفت: رو صبح آي ، قاضي نيمه شب بيدار نيست
گفت : نزديك است والي را سراي آنجا شويم گفت : والي از كجا در خانهء خمّار نيست ؟
گفت: تا داروغه را گوييم در مسجد بخواب گفت: مسجد خوابگاه مردم بدكار نيست
گفت: ديناري بده پنهان و خود را وارهان گفت: كار شرع كار درهم و دينار نيست
گفت: از بهر غرامت جامه ات بيرون كنم گفت: پوسيده است ، جز نقشي ز پود و تار نيست
گفت: آگه نيستي كز سر درافتادت كلاه گفت: در سر عقل مي بايد بي كلاهي عار نيست…
گفت: بايد حدّ زند هشيار مردم، مست را گفت : هشياري بيار، اينجا كسي هشيار نيست
و قسمتي از ديوانه و زنجير
گفت با زنجير در زندان شبي ديوانه اي عاقلان پيداست ، كز ديوانگان ترسيده اند
من بدين ، زنجير ارزيدم كه بستندم به پاي كاش مي پرسيد كس ، كايشان به چند ارزيده اند ؟..
عاقلان با اين كياست عقل دورانديش را در ترازوي چو من ديوانه اي سنجيده اند
از براي ديدن من بارها گشتند جمع عاقلند آري ، چو من ديوانه كمتر ديده اند
جمله را ديوانه ناميدم ، چو بگشودند در گر بد است، ايشان بدين نامم چرا ناميده اند؟…
آب صاف از جوي نوشيدم، مرا خواندند پست گرچه خود خون يتيم و پيرزن نوشيده اند
خالي از عقلند سرهايي كه سنگ ما شكست اين گناه از سنگ بود، از من چرا رنجيده اند
ما نمي پوشيم عيب خويش ، اما ديگران عيبها دارند و از ما جمله را پوشيده اند…
ما سبكساريم، از لغزيدن ما چاره نيست عاقلان با اين گرانسنگي چرا لغزيده اند؟
بد نيست در برابر کساني که از «پروين» يک دشمن سخت و مبارز ضد رضاشاهي ساختهاند، ببينيم کساني که سالها با «پروين» در ارتباط بودهاند در بارهي خلقيات او چه نوشتهاند و تا چه حد ميتوان «پروين»ي را که اينان معرفي کردهاند با «پروين» مبارز سياسي تطبيق داد.
«ابوالفتح اعتصامي»:
از ابتدا طفلي ساعي و متفکر بود. به قول خانم محصص«کمتر سخن ميگفت و بيشتر فکر ميکرد». بهندرت در جرگهي ساير اطفال وارد ميشد. غالبأ تنها بهسر ميبرد. گويي ساختماني سواي ساختمان ديگران داشت. در مجالس درس و بحث، هميشه از سايرين پيش بود. از کودکي شروع به شعرگفتن کرد. خانهي پدرش ميعادگاه ارباب فضل و دانش بود و «پروين» همواره آنان را با قريحهي سرشار و استعداد خاقالعادهي خويش دچار حيرت ميساخت...در تمام مدت تحصيل، بهترين شاگرد مدرسه بود...
... «پروين» اگرچه بهندرت ميخنديد، ولي هيچگاه محنتزده نبود و درمانده نيز نمينمود. تنها سانحهي تلخ ازدواج و طلاق، ان هم براي مدتي بسيار کوتاه، سيماي متين، موّقر و محکم «پروين» را با غباري از گرفتگي پوشاند. اين تغيير حال را هم فقط ما اطرافيان «پروين» که همواره با او بوديم و لذا بر جمع وجناتش آشنايي داشتيم، ميتوانستيم درک کنيم و دريابيم. والّا، او از شکست در ازدواج، ضعف و فتوري به خود راه نداد و باز به همان حالِ کمحرفي و آرامش و وقار ذاتي خويش بازگشت. نه از کمّ و کيف ازدواج با کسي حرف زد و نه از آن باب ابراز تأسف کرد.»
«سعيد نفيسي»:
«... پرويني که من ديدم و بارها ديدم بدينگونه بود: قيافهاي بسيار آرام داشت. با تأني و وقار خاصي جواب ميگفت و مينگريست. هيچگونه شتاب و بيحوصلگي در او نديدم. چشمانش بيشتر به زير افکنده بود. ياد ندارم در برابر من خنديده باشد. وقتي که از شعر او، تحسين ميکردم با کمال آرامش ميپذيرفت. نه وجد و نشاطي مينمود و نه چيزي ميگفت. هرگز يک کلمه خودستايي از او نشنيدم و رفتاري که بخواهد اندک نمايش برتري بدهد، از او نديدم...»
«سرور مهکامه محصص»:
«... اين قلب رئوف و مهربان «پروين» بود که نميگذاشت کوچکترين تزلزلي در بنيان دوستي صادقانهي ما بهوجود آيد. لازم است يادآور شوم که «پروين» مقيد به تمام قيود اخلاقي و سنن خانوادگي آن زمان بود و در خانوادهي باتقوا و پرهيزگاري نشو و نما يافته و کاملا تحت توجه و مراقبت والدين خود قرار داشت. مادر «پروين» به من محبتي وافر داشت. وقتي به ديدنم ميآمد، يا با مادرش بود که خيلي زياد «پروين» را دوست داشت، يا با پيرمرد نجيبي که مستخدمشان بود و وقت رفتن نيز او را همراهي ميکرد...
... «پروين» به استعمال زينتآلات توجه نداشت. در پوشش، متانت و زيبايي را به حد اعتدال رعايت ميکرد. رنگهاي آرام در لباسهايش بيشتر به چشم ميخورد. نهايت درجه به نظافت مقيد بود و از آرايش ظاهري و خودآرايي همواره دوري ميکرد....
... «پروين» مثل همهي افراد روشنفکر از رفع حجاب زنان اظهار خرسندي ميکرد ولي خود را مبارز اين راه جلوه نميداد . لازم است بگويم که او در مجامع و محافل بانوان مبارز هم شرکت نميکرد. چه او اصولأ به شرکت در اين قبيل مجالس بيميل بود و کمترين رغبتي نشان نميداد. به عبارت واضحتر، «پروين» چون از کذب و ريا بيزار بود، بهخصوص چون بعد از رفع حجاب، عدهاي از بانوان براي کسب شهرت کاذب و تحصيل نام و اعتبار، خود را مبارز اين را قلمداد ميکردند و با ادعاي واهي و هياهو، حقيقت را وارونه جلوه ميدادند، در قطعهي «زن ايران» که به مناسبت آزادي زنان سروده، اين مطلب را با صراحت بيان کردهاست و اين اشعار چون مؤيد اظهاراتم در بارهي خصوصيات اخلاقي «پروين اعتصامي» و مبين وضع زنان ايران قبل از رفع حجاب است، لازم است تمام آن را در اين مصاحبه ذکر کنم [اين قصيده در مقالهي حاضر، با عنوان «گنج عفت» چاپ شدهاست].
«ميس شولر» که در زمان تحصيل و تدريس «پروين» در مدرسهي دخترانهي آمريکايي، رئيس آن مدرسه بودهاست:
. «...تواضع ذاتياش به حدي بود که به فراگرفتن هر مطلب و موضوع تازهاي که در دسترس خود مييافت، شوق وافر ابراز مينمود. «پروين» اصولا به همهي امور عالم اظهار علاقه ميکرد و سعي داشت بر همه چيز واقف گردد. آن اوقات، جمعي از دختران مدرسه، هرکدام با دختر دانشآموزي در آمريکا به مکاتبه پرداختند ولي بدان ادامه ندادند. تنها «پروين» اين مکاتبه را که گويي بر وسعت دايرهي معلومات وي ميافزود، با دوست آمريکايي خود ساليان متمادي ودر واقع تا آخر عمر ادامه داد. از صفات برجستهي اين دختر هنرمند، چيزي که بيش از همه جلب توجه ميکرد، صداقت و صراحت او بود. هرگز نزد کسي بيش از آنچه واقعأ او را دوست ميداشت، دعوي دوستي نمينمود و وهيچگاه خويشتن را صاحب افکار و عقايدي که نداشت، قلمداد نميکرد. به اصطلاح ايرانيها، قلب «پروين» مانند آيينه صاف و روشن بود و فقط شخصيت حقيقي او را منعکس ميساخت...»
پرويني که آشنايان و معاصرانش از او بدين شرح سخن گفتهاند که «در دوران طفوليت با ديگر کودکان نميجوشيدهاست، از کودکي به بعد بهندرت ميخنديدهاست، از هفت، هشتسالگي در جلساتي که پدرش با اديبان و شاعران زمانه داشته، شرکت ميجسته و براي آنان از اشعار خود ميخوانده، پرويني که در سالهاي بعد، از او بهعنوان زني موقر و سنگين و کمحرف و بهدور از هرگونه تظاهر- حتي در مسألهي کشف حجاب که مورد علاقهاش بودهاست- ياد کردهاند و از سوي ديگر پرويني که با شعر فارسي از قرن پنجم تا نهم هجري، يعني از «ناصرخسرو» تا «جامي» آشنا بوده و دنيا را از چشم آن شاعران ميديده، به سبک آنان شعر ميسروده و بسياري از مضامين آنان را اقتباس ميکرده، در حالي که با ادب معاصر فارسي، از جمله «نيما»، «صادق هدايت» و امثال ايشان کاري نداشتهاست (البته او را در نامههايش بهتر ميتوان شناخت)، چگونه ميتوانسته از هيجده، نوزدهسالگي به مبارزهي بيامان برضد رضاشاه برخاسته و خواب راحت را از چشم شاهنشاه ايران دور کرده باشد؟
***
ميگويند در «اشک يتيم» به «رضاشاه» حمله بردهاست. اولا بايد توجه داشت که اينگونه مضامين در شعر فارسي سابقهاي کهنه دارد. مگر نه اين است که «نظامي گنجوي» در شعر «پيرزني را ستمي درگرفت/ دست زد و دامن سنجر گرفت...» به مراتب شديدتر از «پروين»، شاهي را مورد حمله قرار دادهاست. مگر سعدي در باب اول «گلستان» و بسياري از قصايد خود، پادشاهان را از جهات مختلف مورد انتقاد شديدقرار ندادهاست؟ بهعلاوه، همانطوري که استاد «مؤيد» نيز يادآوري کردهاست، شعر «اشک يتيم»، چند ماهي پس از کودتاي سوم اسفند1299 سروده شده، يعني در زماني که سلطان «احمد شاه» بر اريکهي سلطنت ايران تکيه زده بودهاست، نه «رضاشاه». ديگر اشعاري هم که «پروين» در انتقاد از رفتار پادشاهان سروده، همه از همين نوع است. گرچه آنها را در دورهي رضاشاه سروده باشد. «پروين» نه به احمدشاه توجهي داشته نه به رضاشاه. دنياي او دنياي دواوين شاعران قرن پنجم تا نهم هجري بودهاست. در اشعارش جز دو، سه قطعه، اشارهاي به روزگار او ديده نميشود و «ملکالشعراء بهار» به حق نوشتهاست که گويي تمام ديوان پروين در يک ساعت سروده شدهاست. چرا بايد نعل وارونه بزنيم و آراء درست يا نادرست خود را به پرويني که دستش از اين دنيا کوتاه است نسبت بدهيم. اگر «پروين» زنده بود به ما چه ميگفت؟
«محمدعلي اسلامي ندوشن» از سر بصيرت نوشتهاست که:
«پروين اعتصامي چه به اقتضاي روح لطيف و خواهرانهاي که داشت و چه به اقتضاي زمان، به سياست و مسائل جاري نپرداخته. قلمرو شعري او به مکان و زمان و حوادث خاص، محدود نيست. وي رنج و غم مردم بيپناه و محروم را ميسرايد، بهطور عام، در هر روزگار و در هر کجا که باشند...»
مرگ پروين
چنان که پيش از اين نيز گفته شد «ابوالفتح اعتصامي»، هم در ديوان «پروين» دستبرده و هم مطالبي نوشتهاست که صحيح نمينمايد. پس از او، همه به گمان آن که برادر در بارهي خواهر جز حقيقت چيزي ننوشتهاست، سخنان او را تکرار کرده و گاهي نيز چيزي بر آن افزودهاند. بدين جهت به نظر بنده اظهار نظرهاي او را در هر مورد بايد به ديدهي ترديد نگريست که از آن جمله است آنچه به صورتهاي مختلف به شرح زير در بارهي فوت «پروين» نوشتهاست:
«... روز سوم فروردين 1320 بدون هيچ کسالت، در بستر بيماري خفت و شب شنبه 16 آن ماه، نيمهشب بدرود حيات گفت...»
بيماري «پروين» از همان ابتدا، حصبه تشخيص داده شد و هيچ سّر و ابهامي درکار نبود. در اين چند روزهي بيماري، «پروين» مانند هميشه آرام . متين و موقر بود. با آنکه در تب مداوم حصبه ميسوخت، کمترين ترس و اضطراب يا بيصبري يا سوز و گداز از خود نشان نداد. هرگز و هرگز از درد نناليد و هيچگاه گريه نکرد. جز در چند ساعت آخر عمر، دچار اغما و بيهوشي نشد. مطلقأ هذيان نگفت... اساسأ در مدت بيماري جز مادر و من و «طبيب»، کسي بر بالين او نبود که چيزي شنيده باشد و اکنون در مقام نقلقول برآيد...»
... «پروين» مانند ما، مطلقأ در انديشهي مرگ نبود. ما همه روزشماري ميکرديم که کي تب قطع شود تا «پروين» به اتفاق مادرش ديدارهاي عيد را انجام دهند. فقط در آخرين روز که وخامت حالش آشکار شد، از دايي خود که هر روزه بر بالين او حضور مييافت، از براي خود درخواست دعا کرد و نيز از درگاه خداوند براي مادر تيرهبختش طلب صبر و استقامت نمود. از اين لحظه به بعد، بيهوشي قبل از مرگ، او را فراگرفت، تا نيمهشب جمعهي 15 فروردين 1320 در آغوش مادر، جان به جان آفرين تسليم کرد.
طبيب معالج، «علي معينالحکماء» بود. بر اثر مداواي غلط و سهلانگاري و اطمينانات متوالي و مؤکد او، دائر به موفقيت حتمي و قطعي در معالجه(حتي در آخرين روز بيماري) کسان بيمار، اميدوار و غافل نشستند و فرصت مداواي صحيح را از دست دادند. در شب فوت، اين «طبيب» با وجود استحضار بر وخامت حال بيمار و عليرغم مراجعات پيدر پي کسان وي، به بالين مريض حاضر نشد و همه را روي پنهان داشت تا بيمار، جان به جان آفرين تسليم کرد. «طبيب» مزبور مرض را حصبه و لذا در حوزهي تام و مطلق تخصص خود اعلام نموده بود.
نکتهي ديگر: آن شب خانوادهي بيمار پس از يأس از آمدن «طبيب معالج» از ساير اطباء استمداد کردند. آقاي دکتر «عبدالله احمديه» که با خانوادهي «اعتصامي» سوابق ممتد داشتند، با وجود استغاثهي مادر «پروين»، از آمدن امتناع نمودند و در به روي فرستادهي وي بستند. برعکس آقاي دکتر «ارسطو علاج» که با ايشان سابقهي آشنايي دربين نبود، دعوت را فورأ اجابت و تا آخرين لحظه در نجات مريضه کوشيدند... لکن به قول خود پروين «فرصت گذشته بود و مداوا اثر نداشت.»
ابوالفتح اعتصامي در بارهي فوت خواهر خود به «عبدالله هادي» چه گفتهاست؟
«عبدالله هادي» در نامهي مورخ آبانماه 1368 خود به نگارندهي اين سطور، از ملاقاتي که در زمان دانشجويي خود با «پروين» در حضور پدرش در کتابخانهي مجلس شوراي ملي ياد کرده و نوشتهاست:
«پروين با آنکه زن جواني حدود سيساله به نظر ميرسيد، اما شکفتگي و شادابي يک خانم جوان را نداشت و سايهي اندوهي بر چهرهاش احساس ميشد. پس از فوت «پروين» در محافل تهران شايع شد که «پروين» بر اثر علاقه و دلبستگي فراواني که به پدرش داشته، طاقت جدايي از او را نياورده و از غصهي مرگ پدر، درگذشته است»
وي ميافزايد: «سالها سپري شد. حدود سال 1337 يا 1338، شخصي براي کار اداري نزد من آمد و خودش را «ابوالفتح اعتصامي» صاحب مغازهي ابزار، معرفي کرد. چون نسبش را با «پروين»، شاعر معروف پرسيدم، معلوم شد که برادر «پروين اعتصامي» است. ضمن اداي احترام و ستايش از «پروين»، از مرگ زودرس و نابهنگام آن ناکام اظهار تأسف کردم و اضافه نمودم که آن روزها در محافل ادبي تهران شهرت پيدا کرد که «پروين» در غم از دست دادن پدرش جوانمرگ شدهاست. آقاي «اعتصامي» اين مطلب را تأييد نموده، گفت که: «... بلي پروين بيمار شد ولي بيماري غير قابل علاجي نبود. از بس در اين فاصله بعد از مرگ پدرمان متأثر بود، غصه خورد و اشک ريخت، ناتوان ضعيف شد و با يک بيماري ساده، درواقع «دق مرگ» گرديد».
آنچه «ابوالفتح اعتصامي» در بارهي بيماري خواهرش نوشته يا گفتهاست، قابل تأمل مينمايد: «بدون هيچ کسالت، در بستر بيماري خفت...»
اين امري بديهي است که هر کس بيمار ميشود، پيش از ابتلا به بيماري، سلامت است و کسالت ندارد. هر سه پزشکي که او نام بردهاست، در محلهي «سرچشمه» و در محدودهي خانهي «اعتصامي» زندگي ميکرده و اين خانواده را ميشناختهاند. سؤال اين است که چرا طبيب معالج، «علي معينالحکماء» که از سوم فروردين تا روز 15 فروردين بيمار را معالجه ميکردهاست، در شب آخر زندگي «پروين» (پانزدهم فروردين، شب) باوجود استحضار بر وخامت حال بيمار و عليرغم مراجعات پيدرپي کسان مريض به او، حاضر نميشود به سر بيمار خود برود و نيز چرا دکتر «احمديه» با سابقهي ممتد آشنايي با خانوادهي «اعتصامي» وبا استغاثهي مادر «پروين» نيز حاضر نميگردد در شب آخر به بالين مريض آشنا برود، ولي دکتر «ارسطو علاج» بيهرگونه سابقهي آشنايي با اين خانواده، در ساعات آخر زندگي «پروين» بر بسترش حاضر ميشود در حالي که کار از کار گذشتهبودهاست.
«ابوالفتح اعتصامي» در يک جا بيماري حصبه را علت مرگ خواهر خود ذکر کردهاست، بيآنکه اشارهاي به تشخيص نادرست طبيب کرده باشد. چه کسي به وي گفته بودهاست علت مرگ خواهرش، مداواي غلط و سهلانگاري و اطمينانهاي متوالي و مؤکد «معينالحکماء» بودهاست. آيا اين عجيب به نظر نميرسد که «معينالحکماء»، پزشک معالج «پروين» از سوم فروردين تا روز 15 فروردين مرتبأ بر سر بالين بيمار حاضر شده باشد، ولي شب آن روز که حال بيمار وخيم شده بودهاست، از عيادت بيمار خودداري کند. دليل اين کار چه بودهاست؟ چرا دکتر «احمديه»ي آشنا با خانوادهي بيمار نيز به استغاثههاي مادر «پروين» وقعي نمينهد و او هم مانند «معينالحکماء» به تقاضاي بيمارداران پاسخ منفي ميدهد. بهعلاوه آنچه «ابوالفتح اعتصامي» سالها بعد به «عبدالله هادي» گفتهاست که بيماري صعبالعلاج نبود ولي پروين «دقمرگ» شد، با آنچه قبلأ در بارهي اين موضوع نوشتهاست، نميخواند.
***
از سوي ديگر، همان طور که در اين مقاله يکي دو بار اشاره کردهام، در مقالهي «چند کلمه در بارهي پروين اعتصامي»، از خوانندگان مجله تقاضا شده بود که اگر اطلاعاتي در بارهي «پروين اعتصامي» دارند به مجلهي «ايرانشناسي» بفرستند زيرا آگاهي همگان از زندگاني «پروين» بسيار کم است.
در آن مقاله، به يکي از نامهها که از «عبدالله هادي» به مجله رسيده بود اشاره کردم. روزي در ماه سپتامبر يا اکتبر1989 نيز با «انوشيروان صديق» سرکنسول سابق ايران در شيکاگو در بارهي «پروين» و شعرش صحبت کردم و اين که اگر او در جواني درنگذشته بود، امروز ديوان پرمايهتري از او در دست داشتيم. وي در ضمن اين مذاکره به من گفت: «پدرم [دکتر صديق، اولين رئيس دانشسراي عالي و وزير فرهنگ و سناتور بعدي] در سالهاي پيش به من گفتند: پروين خودکشي کردهاست». اين موضوع برايم کاملأ تازگي داشت. مطلب را دنبال کردم و با چند تن از کساني که در آن سالها در دانشسراي عالي تحصيل ميکردند صحبت کردم.
«سيفالله تشکّري» گفت: پروين را در کتابخانه ميديدم. برخلاف خانمهاي کتابدار، در گوشهاي مينشست. کمتر با کسي حرف ميزد و بيشتر «کز» کرده بود. اما از علت فوت او چيزي نميدانم.
استاد «ذبيحالله صفا» در گفتگوي تلفني از «لوبکِ» آلمان در تاريخ 5 نوامبر 1989 اظهار داشت، من بارها در کتابخانهي دانشسرا از خانم «پروين اعتصامي» کتاب گرفته بودم. ما هم ناگهان در تهران شنيديم که «پروين اعتصامي» فوت کردهاست. علت درگذشت او را نميدانــم.
وقتي مطلبي را که از «انوشيروان صديق شنيده بودم به استاد گفتم، اظهار داشت گفتهي «انوشيروان صديق» را بايد جدي تلقي کرد چون دکتر «صديق»، پدر ايشان در آن سالها به يقين از اين امر آگاه بودهاست. توضيح آن که دکتر «صديق» در آن زمان، رئيس دانشسراي عالي بودهاست و معمولأ ميبايست از سرنوشت يکي از کارمندانش که از خانوادهاي سرشناس بودهاست، آگاه بوده باشد.
در روز شنبه18 نوامبر 1989 با «محمود فروغي»، سفير اسبق ايران در آمريکا (ويرجينيا)، در بارهي «پروين» سخن ميگفتم. وي اظهار داشت اطلاع چنداني از او ندارم. «ابوالقاسم اعتصامي» برادر «پروين»، رتبهي شش داشت و عضو مقدم ادارهي دوم سياسي، در وزارت خارجه بود. اما هرگاه با او در آن سالها سخني از خواهرش در ميان ميآمد، موضوع را عوض ميکرد و چيزي راجع به او نميگفت.
«اردشير محصص» در 3 آوريل 1990 به بنده نوشت در خانهي ما هميشه صحبت از فوت «پروين» خانم به علت بيماري حصبه بود و نه چيز ديگري. چند سال پيش که تلفني با «صدرالدين الهي» در «برکلي» کاليفرنيا صحبت ميکردم و درضمن آنچه را که از «انوشيروان صديق» و «استاد صفا» شنيده بودم برايش نقل کردم، وي نيز مسألهي خودکشي «پروين» را تأييد کرد و سپس در نامهي مورخ 6 جولاي 1996(16 تيرماه 1375) به بنده نوشت:
«... اما چون خواسته بوديد که برايتان بنويسم سابقهي آشنايي و همسايگي ما با خاندان «اعتصامي» از چه قرار بودهاست تا آنجا که حافظهام ياري ميکند... منزل پدري ما يک در به کوچهي «کيا» - منزل تمام خاندان «کيا» از جمله دکتر «صادق کيا» - داشت و يک در به کوچهاي که به نام «سيد ارسطو خان علاج» يا «مؤيد احمدي کرماني» ناميده ميشد.
من تا شهريور سال 1320 که به دبستان رفتم، روزها به کودکستان «برسابه» در اول خيابان اکباتان ميرفتم. پدرم که محل کارش در ديوان محاسبات بود، مرا به کودکستان ميبرد و مستخدم خانه، عصرها به دنبالم ميآمد. گاهي هم صبحها با مستخدم ميرفتم. اما اکثر روزها که دست در دست پدر از کوچهي «علاج» بيرون ميآمديم، سر کوچهي «کيا» يا کمي بالاتر با خانم نسبتأ سميني برخورد ميکرديم که به پدرم سلام ميکرد و من هم به او سلام ميکردم و او دستي به سر من ميکشيد و با مهرباني جواب سلامم را ميداد. اين خانم گاهي سربرهنه و گاه روسري کوتاهي به سر ميبست که صورت گرد و چشمهاي گرد و درشت، اما تقريبأ بيحالش را برجستهتر نشان ميداد. لباس متداول روز به تن داشت. گاهي روزها چند قدمي همراه ما ميشد و با پدر از آب و هوا حرف ميزد. اين ديدارها تقريبأ همه روزي بود و به ديدار دو همسايهي وقتشناس ميمانست. يک روز من از پدر نام او را پرسيدم. گفت پروين خانم دختر اعتصامالملک است و در کتابخانه کار ميکند. من، کودک ششساله هيچکدام از اين نامها را نميشناختم.
يک روز بهار بود که پدر زودتر از اداره آمد و حدود سه يا چهار بعد از ظهر، بعد از چرتي، با مادر از خانه بيرون رفتند و مادرم لباس سياه داشت. يادم است که يک چادر سياه را تا کرد و در يک کيف توري گذاشت و با پدر رفتند. در جواب سؤال من که کجا ميرويد، چيزي نگفتند. کلفت خانه به من گفت «پروين» خانم همسايه مردهاست و پدر و مادرت به سرسلامتي رفتهاند.
تنها در بازگشت آنها بود که مادرم خيلي غمگين چاي دم کرد و کلفتمان که به دستور پدر، قليان در آب انداخته بود، قليان را چاق کرد و پيش پدر گذاشت. پدرم وقتي خيلي غمگين بود و يا خيلي خوشحال بود، قليان ميکشيد و جز آن هرگز دود نميکرد. وقتي مادر چاي را جلوي او گذاشت و او قليان را دود ميکرد، بعد از دو سه پُک و يک قُلُپ چاي گفت:
- لااله الاالله، اللهاکبر، عجب اين دختره خودش را از بين برد!
و مادرم گفت:
- دير بهش رسيدند. شايد اگر زودتر رسيده بودند اينطور نميشد.
بعد هم مثل همهي زنهاي معمولي با رضا و تسليم اضافه کرد:
- آقا دست خداست. لابد پيمانهاش پر شده بود.
و پدر بدون اينکه به او جواب بدهد به رقص برگهاي سبز در کوزهي بلور قليان خيره شد و دود از دماغش بيرون ميداد. اين نوع قليان کشيدن غمگين را يک بار ديگر، چهار پنج سال بعد در او ديدم که از اداره برگشت و «سيد کسروي» را در عدليه، درست کنار وزارت دارايي که گويا او در آن روز در آنجا کاري داشت، کشته بودند.
اظهار نظر «مهکامه محصص» دوست نزديک «پروين» در بارهي سالهاي آخر زندگاني «پروين»، در مصاحبه با روزنامهي «کيهان»، تهران در 7 تيرماه 1350 نيز قابل توجه است:
«در بهار سال 1317، «پروين» افسرده بود و به شدت بيمار شده بود. روزي در بستر بود که به سراغش رفتم. وقتي مرا ديد به زحمت چشمانش را گشود و لبخند زد. مادرش در اتاق بود. من وقتي دست روي پيشاني او گذاشتم، ديدم دارد از تب ميسوزد. قبل از آن که حرفي بزنم با زبان نگاه خواست که چيزي نگويم. وقتي مادرش بيرون رفت، گفت: «مادرم نبايد بداند که حال من وخيم است».
«پروين» حالش خوب شد. اما ديگر آن «پروين» سابق نبود. «صفحهي روي ز انظار نهان ميدارم/ که در اين صفحه نخوانند پريشاني من». اين حديث حال «پروين» بود. بعد از اين حادثه، آنچه «پروين» ميسرود، از رنجي خاص سرشار بود. شعرهايش مثل يک ملودي غمانگيز بود که امکان نداشت انسان بعد از شنيدن آن بتواند حرفي بزند....»
اگر اظهار نظر «کريم عسکري تورزني»، متخلص به «شهيد» را در اينجا ذکر نکنم، حق مطلب را در بارهي علت مرگ «پروين» ادا نکردهام. او که کتاب خود را در دوران حکومت جمهوري اسلامي ايران به چاپ رسانيده در اين باب نوشتهاست: «از قراين موجود اين احتمال ميرود که شايد دستي از طرف حکومت ظالم طاغوت براي از بين بردن «پروين»، اين شاعرهي ضد ظلم و ستم و حقگو، در کار بودهاست».
اگر اظهار نظر «کريم عسکري تورزني»، متخلص به «شهيد» را در اينجا ذکر نکنم، حق مطلب را در بارهي علت مرگ «پروين» ادا نکردهام. او که کتاب خود را در دوران حکومت جمهوري اسلامي ايران به چاپ رسانيده در اين باب نوشتهاست: «از قراين موجود اين احتمال ميرود که شايد دستي از طرف حکومت ظالم طاغوت براي از بين بردن «پروين»، اين شاعرهي ضد ظلم و ستم و حقگو، در کار بودهاست».
و البته وقتي «پروين» در هيجده، نوزدهسالگي چندبار دعوت رضاشاه را براي «ورود» به دربار رد ميکند حاضر نميشود به پيشنهاد رضاشاه به آپارتماني در کاخ سلطنتي نقل مکان کند تا بعضي از شبها براي رضاشاه تاريخ ايران بخواند و نيز هنگامي که در اين سن و سال، رضاشاه، پست وزارت معارف (فرهنگ/ وزارت آموزش و پرورش) را به او پيشنهاد ميکند و او نميپذيرد، سزايش آن است که حکومت ظالم طاغوت، او را سربهنيست کند!
از سوي ديگر، قطعهاي که «پروين» براي سنگ مزار خود سروده و «ابوالفتح اعتصامي» پس از مرگش آن را به خط شاعر در بين اوراقش يافته، قابل توجه مينمايد. وي نوشتهاست اين شعر «عينأ بر سنگ نمايندهي مزار، حک و نقر گرديد. تاريخ تنظيم قطعه، معلوم نيست».
آيا عجيب به نظر نميرسد که بانويي در دوران جواني- و بيآنکه دچار بيماري صعبالعلاجي باشد- به فکر مردن بيفتد و براي سنگ مزار خود شعري بسرايد. او که به قول برادرش در سوم فروردين در عين سلامت به بستر بيماري رفته بود، چه دليلي داشتهاست که پيش از آن تاريخ چنان شعري سروده باشد. آيا وجود اين شعر، نشانهي افسردگي شديد «پروين» - لااقل پس از جدايي از شوهر و مرگ پدر- نيست و احتمالأ تصميم وي را به خودکشي تأييد نميکند؟
پروين اعتصامي که نام اصلي او "رخشنده " است در بيست و پنجم اسفند 1285 هجري شمسي در تبريز متولد شد ، در کودکي با خانواده اش به تهران آمد . پدرش که مردي بزرگ بود در زندگي او نقش مهمي داشت ، و هنگاميکه متوجه استعداد دخترش شد ، به پروين در زمينه سرايش شعر کمک کرد.
" پدر پروين"
يوسف اعتصامي معروف به اعتصام الملک از نويسندگان و دانشمندان بنام ايران بود. وي اولين "چاپخانه" را در تبريز بنا کرد ، مدتي هم نماينده ي مجلس بود.
اعتصام الملک مدير مجله بنام "بهار" بود که اولين اشعار پروين در همين مجله منتشر شد ، ثمره ازدواج اعتصام الملک ، چهار پسر و يک دختر است.
"مادر پروين"
مادرش اختر اعتصامي نام داشت . او بانويي مدبر ، صبور ، خانه دار و عفيف بود ، وي در پرورش احساسات لطيف و شاعرانه دخترش نقش مهمي داشت و به ديوان اشعار او علاقه فراواني نشان مي داد.
"شروع تحصيلات و سرودن شعر"
پروين از کودکي با مطالعه آشنا شد . خانواده او اهل مطالعه بود و وي مطالب علمي و فرهنگي به ويژه ادبي را از لابه لاي گفت و گوهاي آنان درمي يافت در يازده سالگي به ديوان اشعار فردوسي ، نظامي ، مولوي ، ناصرخسرو ، منوچهري ، انوري ، فرخي که همه از شاعران بزرگ و نام آور زبان فارسي به شمار مي آيند ، آشنا بود و از همان کودکي پدرش در زمينه وزن و شيوه هاي يادگيري آن با او تمرين مي کرد.
گاهي شعري از شاعران قديم به او مي داد تا بر اساس آن ، شعر ديگري بسرايد يا وزن آن را تغيير دهد ، و يا قافيه هاي نو برايش پيدا کند ، همين تمرين ها و تلاشها زمينه اي شد که با ترتيب قرارگيري کلمات و استفاده از آنها آشنا شود و در سرودن شعر تجربه بياندوزد.
هر کس کمي با دنياي شعر و شاعري آشنا باشد ، با خواندن اين بيت ها به توانائي او در آن سن و سال پي مي برد برخي از زيباترين شعرهايش مربوط به دوران نوجواني ، يعني يازده تا چهارده سالگي او مي باشد ، شعر " اي مرغک " او در 12 سالگي سروده شده است:
اي مُرغک خُرد ، ز آشيانه
پرواز کن و پريدن آموز
تا کي حرکات کودکانه؟
در باغ و چمن چميدن آموز
رام تو نمي شود زمانه
رام از چه شدي ؟ رميدن آموز
منديش که دام هست يا نه
بر مردم چشم ، ديدن آموز
شو روز به فکر آب و دانه
هنگام شب آرميدن آموز
با خواندن اين اشعار مي توان دختر دوازده ساله اي را مجسم کرد که اسباب بازي اش " کتاب" است ؛ دختري که از همان نوجواني هر روز در دستان کوچکش ، ديوان قطوري از شاعري کهن ديده مي شود ، که اشعار آن را مي خواند و در سينه نگه مي دارد.
شعر " گوهر و سنگ " را نيز در 12 سالگي سروده است.
شاعران و دانشمنداني مانند استاد علي اکبر دهخدا ، ملک الشعراي بهار ، عباس اقبال آشتياني ، سعيد نفيسي و نصر الله تقوي از دوستان پدر پروين بودند ، و بعضي از آنها در يکي از روزهاي هفته در خانه او جمع مي شدند ، و در زمينه هاي مختلف ادبي بحث و گفتگو مي کردند. هر بار که پروين شعري مي خواند ، آنها با علاقه به آن گوش مي دادند و او را تشويق مي کردند.
" ادامه تحصيلات"
پروين ، در 18 سالگي ، فارغ التحصيل شد ، او در تمام دوران تحصيلي ، يکي از شاگردان ممتاز مدرسه بود. البته پيش از ورود به مدرسه ، معلومات زيادي داشت ، او به دانستن همه مسائل علاقه داشت و سعي مي کرد ، در حد توان خود از همه چيز آگاهي پيدا کند. مطالعات او در زمينه زبان انگليسي آن قدر پيگير و مستمر بود که مي توانست کتابها و داستانهاي مختلفي را به زبان اصلي ( انگليسي ) بخواند . مهارت او در اين زبان به حدي رسيد که 2 سال در مدرسه قبلي خودش ادبيات فارسي و انگليسي تدريس کرد.
"سخنراني در جشن فارغ التحصيلي"
در خرداد 1303 ، جشن فارغ التحصيلي پروين و هم کلاس هاي او در مدرسه برپا شد. او در سخنراني خود از وضع نامناسب اجتماعي ، بي سوادي و بي خبري زنان ايران حرف زد. اين سخنراني ، بعنوان اعلاميه اي در زمينه حقوق زنان ، در تاريخ معاصر ايران اهميت زياد دارد.
پروين در قسمتهاي از اعلاميه "زن و تاريخ" گفته است:
« داروي بيماري مزمن شرق منحصر به تعليم و تربيت است ، تربيت و تعليم حقيقي که شامل زن و مرد باشد و تمام طبقات را از خوان گسترده معروف مستفيذ نمايد. »
و درباره راه چاره اش گفته است :
« پيداست براي مرمت خرابي هاي گذشته ، اصلاح معايب حاليه و تمهيد سعادت آينده ، مشکلاتي در پيش است. ايراني بايد ضعف و ملالت را از خود دور کرده ، تند و چالاک اين پرتگاه را عبور کند. »
"اخلاق پروين"
يکي از دوستان پروين که سال ها با او ارتباط داشت ، درباره او گفته است :
« پروين ، پاک طينت ، پاک عقيده ، پاکدامن ، خوش خو و خوش رفتار ، نسبت به دوستان خود مهربان ، در مقام دوستي فروتن و در راه حقيقت و محبت پايدار بود. کمتر حرف مي زد و بيشتر فکر مي کرد ، در معاشرت ، سادگي و متانت را از دست نمي داد . هيچ وقت از فضايل ادبي و اخلاقي خودش سخن نمي گفت.»
همه اين صفات باعث شده بود که او نزد ديگران عزيز و ارجمند باشد.
مهمتر از همه اين ها ، نکته اي است که از ميان اشعارش فهميده مي شود . پروين ، با آن همه شعري که سروده ، در ديواني با پنج هزار بيت ، فقط يک يا دو جا از خودش حرف زده و درباره خودش شعر سروده و اين نشان دهنده فروتني و اخلاق شايسته اوست.
"نخستين چاپ ديوان اشعار"
پيش از ازدواج ، پدرش با چاپ مجموعه اشعار او مخالف بود و اين کار را با توجه به اوضاع و فرهنگ آن روزگار ، درست نمي دانست. او فکر مي کرد که ديگران ممکن است چاپ شدن اشعار يک دوشيزه را ، راهي براي يافتن شوهر به حساب آورند!
اما پس از ازدواج پروين و جدائي او از شوهرش ، به اين کار رضايت داد. نخستين مجموعه شعر پروين ، حاوي اشعاري بود که او تا پيش از 30 سالگي سروده بود و بيش از صد و پنجاه قصيده ، قطعه ، غزل و مثنوي را شامل مي شد.
مردم استقبال فراواني از اشعار او کردند ، به گونه اي که ديوان او در مدتي کوتاه پس از چاپ ، دست به دست ميان مردم مي چرخيد و بسياري باور نمي کردند که آنها را يک زن سروده است ، استادان معروف آن زمان ، مانند دهخدا و علامهء قزويني ، هر کدام مقاله هايي درباره اشعار او نوشتند و شعر و هنرش را ستودند.
" کتابداري"
پروين مدتي کتابدار کتابخانه دانشسراي عالي تهران (دانشگاه تربيت معلم کنوني) بود . کتابداري ساکت و محجوب که بسياري از مراجعه کنندگان به کتابخانه نمي دانستند او همان شاعر بزرگ است . پس از چاپ ديوانش وزارت فرهنگ نيز از او تقدير کرد.
" دعوت دربار و مدال درجه سه"
معمولا رسم است که دولت ، دانشمندان و بزرگان علم و ادب را طي برگزاري مراسمي خاص ، مورد ستايش و احترام قرار مي دهد . در چنين مراسمي وزير يا مقامي بالاتر ، مدالي را که نشانه سپاس ، احترام و قدرداني دولت از خدمات علمي و فرهنگي فرد مورد نظر است ، به او اهدا مي کند ، وزارت فرهنگ در سال 1315 مدال درجه سه لياقت را به پروين اعتصامي اهدا کرد ولي او اين مدال را قبول نکرد.
گفته شده که حتي پيشنهاد رضا خان را که از او براي ورود به دربار و تدريس به ملکه و وليعهد وقت دعوت کرده بود ، نپذيرفت ، روحيه و اعتقادات پروين به گونه اي بود که به خود اجازه نمي داد در چنين مکان هايي حاضر شود . او ترجيح مي داد در تنهايي و سکوت شخصي اش به مطالعه بپردازد.
او که در 15 سالگي درباره ستمگران و ثروتمندان به سرودن شعر پرداخته ، چگونه مي تواند به محيط اشرافي دربار قدم بگذارد و در خدمت آنها باشد ؟
او که انساني آماده ، داراي شعوري خلاق و همواره درگير در مسائل اجتماعي بود به اين نشان ها و دعوت ها فريفته نمي شد.
در اين جا يکي از اشعار پروين در مذمت اغنياي ستمگر را مي خوانيد :
برزگري پند به فرزند داد، کاي پسر
اين پيشه پس از من تو راست
مدت ما جمله به محنت گذشت
نوبت خون خوردن و رنج شماست
….
هر چه کني نخست همان بدروي
کار بد و نيک ، چو کوه و صداست
….
گفت چنين ، کاي پدر نيک راي
صاعقه ي ما ستم اغنياست
پيشه آنان ، همه آرام و خواب
قسمت ما ، درد و غم و ابتلاست
ما فقرا ، از همه بيگانه ايم
مرد غني ، با همه کس آشناست
خوابگه آن را که سمور و خزست
کي غم سرماي زمستان ماست
تيره دلان را چه غم از تيرگيست
بي خبران را چه خبر از خداست
" دوران بيماري و مرگ پروين"
پروين اعتصامي ، پس از کسب افتخارات فراوان و درست در زماني که برادرش – ابوالفتح اعتصامي - ديوانش را براي چاپ دوم آن حاضر مي کرد ، ناگهان در روز سوم فروردين 1320 بستري شد پزشک معالج او ، بيماري اش را حصبه تشخيص داده بود ، اما در مداواي او کوتاهي کرد و متاسفانه زمان درمان او گذشت و شبي حال او بسيار بد شد و در بستر مرگ افتاد.
نيمه شب شانزدهم فروردين 1320 پزشک خانوادگي اش را چندين بار به بالين او خواندند و حتي کالسکه آماده اي به در خانه اش فرستادند ، ولي او نيامد و …. پروين در آغوش مادرش چشم از جهان فرو بست .
پيکر پاک او را در آرامگاه خانوادگي اش در شهر قم و کنار مزار پدرش در جوار خانم حضرت معصومه (س) به خاک سپردند . پس از مرگش قطعه شعري از او يافتند که معلوم نيست در چه زماني براي سنگ مزار خود سروده بود . اين قطعه را بر سنگ مزارش نقش کردند ، آنچنانکه ياد و خاطره اش در دل مردم نقش بسته است . گزيده اي از اين شعر در ذيل آمده است :
اين که خاک سيهش بالين است اختر چرخ ادب پروين است
گر چه جز تلخي از ايام نديد هر چه خواهي سخنش شيرين است
صاحب آن همه گفتار امروز سائل فاتحه و ياسين است
آدمي هر چه توانگر باشد چون بدين نقطه رسد مسکين است
بخشي از مست و هشيار
محتسب مردي به ره ديد و گريبانش گرفت مست گفت: اي مرد اين پيراهن است افسار نيست
گفت: مستي زان سبب افتان و خيزان مي روي گفت: جرم راه رفتن نيست ، ره هموار نيست
گفت: مي بايد ترا تا خانهء قاضي برم گفت: رو صبح آي ، قاضي نيمه شب بيدار نيست
گفت : نزديك است والي را سراي آنجا شويم گفت : والي از كجا در خانهء خمّار نيست ؟
گفت: تا داروغه را گوييم در مسجد بخواب گفت: مسجد خوابگاه مردم بدكار نيست
گفت: ديناري بده پنهان و خود را وارهان گفت: كار شرع كار درهم و دينار نيست
گفت: از بهر غرامت جامه ات بيرون كنم گفت: پوسيده است ، جز نقشي ز پود و تار نيست
گفت: آگه نيستي كز سر درافتادت كلاه گفت: در سر عقل مي بايد بي كلاهي عار نيست…
گفت: بايد حدّ زند هشيار مردم، مست را گفت : هشياري بيار، اينجا كسي هشيار نيست
و قسمتي از ديوانه و زنجير
گفت با زنجير در زندان شبي ديوانه اي عاقلان پيداست ، كز ديوانگان ترسيده اند
من بدين ، زنجير ارزيدم كه بستندم به پاي كاش مي پرسيد كس ، كايشان به چند ارزيده اند ؟..
عاقلان با اين كياست عقل دورانديش را در ترازوي چو من ديوانه اي سنجيده اند
از براي ديدن من بارها گشتند جمع عاقلند آري ، چو من ديوانه كمتر ديده اند
جمله را ديوانه ناميدم ، چو بگشودند در گر بد است، ايشان بدين نامم چرا ناميده اند؟…
آب صاف از جوي نوشيدم، مرا خواندند پست گرچه خود خون يتيم و پيرزن نوشيده اند
خالي از عقلند سرهايي كه سنگ ما شكست اين گناه از سنگ بود، از من چرا رنجيده اند
ما نمي پوشيم عيب خويش ، اما ديگران عيبها دارند و از ما جمله را پوشيده اند…
ما سبكساريم، از لغزيدن ما چاره نيست عاقلان با اين گرانسنگي چرا لغزيده اند؟
بد نيست در برابر کساني که از «پروين» يک دشمن سخت و مبارز ضد رضاشاهي ساختهاند، ببينيم کساني که سالها با «پروين» در ارتباط بودهاند در بارهي خلقيات او چه نوشتهاند و تا چه حد ميتوان «پروين»ي را که اينان معرفي کردهاند با «پروين» مبارز سياسي تطبيق داد.
«ابوالفتح اعتصامي»:
از ابتدا طفلي ساعي و متفکر بود. به قول خانم محصص«کمتر سخن ميگفت و بيشتر فکر ميکرد». بهندرت در جرگهي ساير اطفال وارد ميشد. غالبأ تنها بهسر ميبرد. گويي ساختماني سواي ساختمان ديگران داشت. در مجالس درس و بحث، هميشه از سايرين پيش بود. از کودکي شروع به شعرگفتن کرد. خانهي پدرش ميعادگاه ارباب فضل و دانش بود و «پروين» همواره آنان را با قريحهي سرشار و استعداد خاقالعادهي خويش دچار حيرت ميساخت...در تمام مدت تحصيل، بهترين شاگرد مدرسه بود...
... «پروين» اگرچه بهندرت ميخنديد، ولي هيچگاه محنتزده نبود و درمانده نيز نمينمود. تنها سانحهي تلخ ازدواج و طلاق، ان هم براي مدتي بسيار کوتاه، سيماي متين، موّقر و محکم «پروين» را با غباري از گرفتگي پوشاند. اين تغيير حال را هم فقط ما اطرافيان «پروين» که همواره با او بوديم و لذا بر جمع وجناتش آشنايي داشتيم، ميتوانستيم درک کنيم و دريابيم. والّا، او از شکست در ازدواج، ضعف و فتوري به خود راه نداد و باز به همان حالِ کمحرفي و آرامش و وقار ذاتي خويش بازگشت. نه از کمّ و کيف ازدواج با کسي حرف زد و نه از آن باب ابراز تأسف کرد.»
«سعيد نفيسي»:
«... پرويني که من ديدم و بارها ديدم بدينگونه بود: قيافهاي بسيار آرام داشت. با تأني و وقار خاصي جواب ميگفت و مينگريست. هيچگونه شتاب و بيحوصلگي در او نديدم. چشمانش بيشتر به زير افکنده بود. ياد ندارم در برابر من خنديده باشد. وقتي که از شعر او، تحسين ميکردم با کمال آرامش ميپذيرفت. نه وجد و نشاطي مينمود و نه چيزي ميگفت. هرگز يک کلمه خودستايي از او نشنيدم و رفتاري که بخواهد اندک نمايش برتري بدهد، از او نديدم...»
«سرور مهکامه محصص»:
«... اين قلب رئوف و مهربان «پروين» بود که نميگذاشت کوچکترين تزلزلي در بنيان دوستي صادقانهي ما بهوجود آيد. لازم است يادآور شوم که «پروين» مقيد به تمام قيود اخلاقي و سنن خانوادگي آن زمان بود و در خانوادهي باتقوا و پرهيزگاري نشو و نما يافته و کاملا تحت توجه و مراقبت والدين خود قرار داشت. مادر «پروين» به من محبتي وافر داشت. وقتي به ديدنم ميآمد، يا با مادرش بود که خيلي زياد «پروين» را دوست داشت، يا با پيرمرد نجيبي که مستخدمشان بود و وقت رفتن نيز او را همراهي ميکرد...
... «پروين» به استعمال زينتآلات توجه نداشت. در پوشش، متانت و زيبايي را به حد اعتدال رعايت ميکرد. رنگهاي آرام در لباسهايش بيشتر به چشم ميخورد. نهايت درجه به نظافت مقيد بود و از آرايش ظاهري و خودآرايي همواره دوري ميکرد....
... «پروين» مثل همهي افراد روشنفکر از رفع حجاب زنان اظهار خرسندي ميکرد ولي خود را مبارز اين راه جلوه نميداد . لازم است بگويم که او در مجامع و محافل بانوان مبارز هم شرکت نميکرد. چه او اصولأ به شرکت در اين قبيل مجالس بيميل بود و کمترين رغبتي نشان نميداد. به عبارت واضحتر، «پروين» چون از کذب و ريا بيزار بود، بهخصوص چون بعد از رفع حجاب، عدهاي از بانوان براي کسب شهرت کاذب و تحصيل نام و اعتبار، خود را مبارز اين را قلمداد ميکردند و با ادعاي واهي و هياهو، حقيقت را وارونه جلوه ميدادند، در قطعهي «زن ايران» که به مناسبت آزادي زنان سروده، اين مطلب را با صراحت بيان کردهاست و اين اشعار چون مؤيد اظهاراتم در بارهي خصوصيات اخلاقي «پروين اعتصامي» و مبين وضع زنان ايران قبل از رفع حجاب است، لازم است تمام آن را در اين مصاحبه ذکر کنم [اين قصيده در مقالهي حاضر، با عنوان «گنج عفت» چاپ شدهاست].
«ميس شولر» که در زمان تحصيل و تدريس «پروين» در مدرسهي دخترانهي آمريکايي، رئيس آن مدرسه بودهاست:
. «...تواضع ذاتياش به حدي بود که به فراگرفتن هر مطلب و موضوع تازهاي که در دسترس خود مييافت، شوق وافر ابراز مينمود. «پروين» اصولا به همهي امور عالم اظهار علاقه ميکرد و سعي داشت بر همه چيز واقف گردد. آن اوقات، جمعي از دختران مدرسه، هرکدام با دختر دانشآموزي در آمريکا به مکاتبه پرداختند ولي بدان ادامه ندادند. تنها «پروين» اين مکاتبه را که گويي بر وسعت دايرهي معلومات وي ميافزود، با دوست آمريکايي خود ساليان متمادي ودر واقع تا آخر عمر ادامه داد. از صفات برجستهي اين دختر هنرمند، چيزي که بيش از همه جلب توجه ميکرد، صداقت و صراحت او بود. هرگز نزد کسي بيش از آنچه واقعأ او را دوست ميداشت، دعوي دوستي نمينمود و وهيچگاه خويشتن را صاحب افکار و عقايدي که نداشت، قلمداد نميکرد. به اصطلاح ايرانيها، قلب «پروين» مانند آيينه صاف و روشن بود و فقط شخصيت حقيقي او را منعکس ميساخت...»
پرويني که آشنايان و معاصرانش از او بدين شرح سخن گفتهاند که «در دوران طفوليت با ديگر کودکان نميجوشيدهاست، از کودکي به بعد بهندرت ميخنديدهاست، از هفت، هشتسالگي در جلساتي که پدرش با اديبان و شاعران زمانه داشته، شرکت ميجسته و براي آنان از اشعار خود ميخوانده، پرويني که در سالهاي بعد، از او بهعنوان زني موقر و سنگين و کمحرف و بهدور از هرگونه تظاهر- حتي در مسألهي کشف حجاب که مورد علاقهاش بودهاست- ياد کردهاند و از سوي ديگر پرويني که با شعر فارسي از قرن پنجم تا نهم هجري، يعني از «ناصرخسرو» تا «جامي» آشنا بوده و دنيا را از چشم آن شاعران ميديده، به سبک آنان شعر ميسروده و بسياري از مضامين آنان را اقتباس ميکرده، در حالي که با ادب معاصر فارسي، از جمله «نيما»، «صادق هدايت» و امثال ايشان کاري نداشتهاست (البته او را در نامههايش بهتر ميتوان شناخت)، چگونه ميتوانسته از هيجده، نوزدهسالگي به مبارزهي بيامان برضد رضاشاه برخاسته و خواب راحت را از چشم شاهنشاه ايران دور کرده باشد؟
***
ميگويند در «اشک يتيم» به «رضاشاه» حمله بردهاست. اولا بايد توجه داشت که اينگونه مضامين در شعر فارسي سابقهاي کهنه دارد. مگر نه اين است که «نظامي گنجوي» در شعر «پيرزني را ستمي درگرفت/ دست زد و دامن سنجر گرفت...» به مراتب شديدتر از «پروين»، شاهي را مورد حمله قرار دادهاست. مگر سعدي در باب اول «گلستان» و بسياري از قصايد خود، پادشاهان را از جهات مختلف مورد انتقاد شديدقرار ندادهاست؟ بهعلاوه، همانطوري که استاد «مؤيد» نيز يادآوري کردهاست، شعر «اشک يتيم»، چند ماهي پس از کودتاي سوم اسفند1299 سروده شده، يعني در زماني که سلطان «احمد شاه» بر اريکهي سلطنت ايران تکيه زده بودهاست، نه «رضاشاه». ديگر اشعاري هم که «پروين» در انتقاد از رفتار پادشاهان سروده، همه از همين نوع است. گرچه آنها را در دورهي رضاشاه سروده باشد. «پروين» نه به احمدشاه توجهي داشته نه به رضاشاه. دنياي او دنياي دواوين شاعران قرن پنجم تا نهم هجري بودهاست. در اشعارش جز دو، سه قطعه، اشارهاي به روزگار او ديده نميشود و «ملکالشعراء بهار» به حق نوشتهاست که گويي تمام ديوان پروين در يک ساعت سروده شدهاست. چرا بايد نعل وارونه بزنيم و آراء درست يا نادرست خود را به پرويني که دستش از اين دنيا کوتاه است نسبت بدهيم. اگر «پروين» زنده بود به ما چه ميگفت؟
«محمدعلي اسلامي ندوشن» از سر بصيرت نوشتهاست که:
«پروين اعتصامي چه به اقتضاي روح لطيف و خواهرانهاي که داشت و چه به اقتضاي زمان، به سياست و مسائل جاري نپرداخته. قلمرو شعري او به مکان و زمان و حوادث خاص، محدود نيست. وي رنج و غم مردم بيپناه و محروم را ميسرايد، بهطور عام، در هر روزگار و در هر کجا که باشند...»
مرگ پروين
چنان که پيش از اين نيز گفته شد «ابوالفتح اعتصامي»، هم در ديوان «پروين» دستبرده و هم مطالبي نوشتهاست که صحيح نمينمايد. پس از او، همه به گمان آن که برادر در بارهي خواهر جز حقيقت چيزي ننوشتهاست، سخنان او را تکرار کرده و گاهي نيز چيزي بر آن افزودهاند. بدين جهت به نظر بنده اظهار نظرهاي او را در هر مورد بايد به ديدهي ترديد نگريست که از آن جمله است آنچه به صورتهاي مختلف به شرح زير در بارهي فوت «پروين» نوشتهاست:
«... روز سوم فروردين 1320 بدون هيچ کسالت، در بستر بيماري خفت و شب شنبه 16 آن ماه، نيمهشب بدرود حيات گفت...»
بيماري «پروين» از همان ابتدا، حصبه تشخيص داده شد و هيچ سّر و ابهامي درکار نبود. در اين چند روزهي بيماري، «پروين» مانند هميشه آرام . متين و موقر بود. با آنکه در تب مداوم حصبه ميسوخت، کمترين ترس و اضطراب يا بيصبري يا سوز و گداز از خود نشان نداد. هرگز و هرگز از درد نناليد و هيچگاه گريه نکرد. جز در چند ساعت آخر عمر، دچار اغما و بيهوشي نشد. مطلقأ هذيان نگفت... اساسأ در مدت بيماري جز مادر و من و «طبيب»، کسي بر بالين او نبود که چيزي شنيده باشد و اکنون در مقام نقلقول برآيد...»
... «پروين» مانند ما، مطلقأ در انديشهي مرگ نبود. ما همه روزشماري ميکرديم که کي تب قطع شود تا «پروين» به اتفاق مادرش ديدارهاي عيد را انجام دهند. فقط در آخرين روز که وخامت حالش آشکار شد، از دايي خود که هر روزه بر بالين او حضور مييافت، از براي خود درخواست دعا کرد و نيز از درگاه خداوند براي مادر تيرهبختش طلب صبر و استقامت نمود. از اين لحظه به بعد، بيهوشي قبل از مرگ، او را فراگرفت، تا نيمهشب جمعهي 15 فروردين 1320 در آغوش مادر، جان به جان آفرين تسليم کرد.
طبيب معالج، «علي معينالحکماء» بود. بر اثر مداواي غلط و سهلانگاري و اطمينانات متوالي و مؤکد او، دائر به موفقيت حتمي و قطعي در معالجه(حتي در آخرين روز بيماري) کسان بيمار، اميدوار و غافل نشستند و فرصت مداواي صحيح را از دست دادند. در شب فوت، اين «طبيب» با وجود استحضار بر وخامت حال بيمار و عليرغم مراجعات پيدر پي کسان وي، به بالين مريض حاضر نشد و همه را روي پنهان داشت تا بيمار، جان به جان آفرين تسليم کرد. «طبيب» مزبور مرض را حصبه و لذا در حوزهي تام و مطلق تخصص خود اعلام نموده بود.
نکتهي ديگر: آن شب خانوادهي بيمار پس از يأس از آمدن «طبيب معالج» از ساير اطباء استمداد کردند. آقاي دکتر «عبدالله احمديه» که با خانوادهي «اعتصامي» سوابق ممتد داشتند، با وجود استغاثهي مادر «پروين»، از آمدن امتناع نمودند و در به روي فرستادهي وي بستند. برعکس آقاي دکتر «ارسطو علاج» که با ايشان سابقهي آشنايي دربين نبود، دعوت را فورأ اجابت و تا آخرين لحظه در نجات مريضه کوشيدند... لکن به قول خود پروين «فرصت گذشته بود و مداوا اثر نداشت.»
ابوالفتح اعتصامي در بارهي فوت خواهر خود به «عبدالله هادي» چه گفتهاست؟
«عبدالله هادي» در نامهي مورخ آبانماه 1368 خود به نگارندهي اين سطور، از ملاقاتي که در زمان دانشجويي خود با «پروين» در حضور پدرش در کتابخانهي مجلس شوراي ملي ياد کرده و نوشتهاست:
«پروين با آنکه زن جواني حدود سيساله به نظر ميرسيد، اما شکفتگي و شادابي يک خانم جوان را نداشت و سايهي اندوهي بر چهرهاش احساس ميشد. پس از فوت «پروين» در محافل تهران شايع شد که «پروين» بر اثر علاقه و دلبستگي فراواني که به پدرش داشته، طاقت جدايي از او را نياورده و از غصهي مرگ پدر، درگذشته است»
وي ميافزايد: «سالها سپري شد. حدود سال 1337 يا 1338، شخصي براي کار اداري نزد من آمد و خودش را «ابوالفتح اعتصامي» صاحب مغازهي ابزار، معرفي کرد. چون نسبش را با «پروين»، شاعر معروف پرسيدم، معلوم شد که برادر «پروين اعتصامي» است. ضمن اداي احترام و ستايش از «پروين»، از مرگ زودرس و نابهنگام آن ناکام اظهار تأسف کردم و اضافه نمودم که آن روزها در محافل ادبي تهران شهرت پيدا کرد که «پروين» در غم از دست دادن پدرش جوانمرگ شدهاست. آقاي «اعتصامي» اين مطلب را تأييد نموده، گفت که: «... بلي پروين بيمار شد ولي بيماري غير قابل علاجي نبود. از بس در اين فاصله بعد از مرگ پدرمان متأثر بود، غصه خورد و اشک ريخت، ناتوان ضعيف شد و با يک بيماري ساده، درواقع «دق مرگ» گرديد».
آنچه «ابوالفتح اعتصامي» در بارهي بيماري خواهرش نوشته يا گفتهاست، قابل تأمل مينمايد: «بدون هيچ کسالت، در بستر بيماري خفت...»
اين امري بديهي است که هر کس بيمار ميشود، پيش از ابتلا به بيماري، سلامت است و کسالت ندارد. هر سه پزشکي که او نام بردهاست، در محلهي «سرچشمه» و در محدودهي خانهي «اعتصامي» زندگي ميکرده و اين خانواده را ميشناختهاند. سؤال اين است که چرا طبيب معالج، «علي معينالحکماء» که از سوم فروردين تا روز 15 فروردين بيمار را معالجه ميکردهاست، در شب آخر زندگي «پروين» (پانزدهم فروردين، شب) باوجود استحضار بر وخامت حال بيمار و عليرغم مراجعات پيدرپي کسان مريض به او، حاضر نميشود به سر بيمار خود برود و نيز چرا دکتر «احمديه» با سابقهي ممتد آشنايي با خانوادهي «اعتصامي» وبا استغاثهي مادر «پروين» نيز حاضر نميگردد در شب آخر به بالين مريض آشنا برود، ولي دکتر «ارسطو علاج» بيهرگونه سابقهي آشنايي با اين خانواده، در ساعات آخر زندگي «پروين» بر بسترش حاضر ميشود در حالي که کار از کار گذشتهبودهاست.
«ابوالفتح اعتصامي» در يک جا بيماري حصبه را علت مرگ خواهر خود ذکر کردهاست، بيآنکه اشارهاي به تشخيص نادرست طبيب کرده باشد. چه کسي به وي گفته بودهاست علت مرگ خواهرش، مداواي غلط و سهلانگاري و اطمينانهاي متوالي و مؤکد «معينالحکماء» بودهاست. آيا اين عجيب به نظر نميرسد که «معينالحکماء»، پزشک معالج «پروين» از سوم فروردين تا روز 15 فروردين مرتبأ بر سر بالين بيمار حاضر شده باشد، ولي شب آن روز که حال بيمار وخيم شده بودهاست، از عيادت بيمار خودداري کند. دليل اين کار چه بودهاست؟ چرا دکتر «احمديه»ي آشنا با خانوادهي بيمار نيز به استغاثههاي مادر «پروين» وقعي نمينهد و او هم مانند «معينالحکماء» به تقاضاي بيمارداران پاسخ منفي ميدهد. بهعلاوه آنچه «ابوالفتح اعتصامي» سالها بعد به «عبدالله هادي» گفتهاست که بيماري صعبالعلاج نبود ولي پروين «دقمرگ» شد، با آنچه قبلأ در بارهي اين موضوع نوشتهاست، نميخواند.
***
از سوي ديگر، همان طور که در اين مقاله يکي دو بار اشاره کردهام، در مقالهي «چند کلمه در بارهي پروين اعتصامي»، از خوانندگان مجله تقاضا شده بود که اگر اطلاعاتي در بارهي «پروين اعتصامي» دارند به مجلهي «ايرانشناسي» بفرستند زيرا آگاهي همگان از زندگاني «پروين» بسيار کم است.
در آن مقاله، به يکي از نامهها که از «عبدالله هادي» به مجله رسيده بود اشاره کردم. روزي در ماه سپتامبر يا اکتبر1989 نيز با «انوشيروان صديق» سرکنسول سابق ايران در شيکاگو در بارهي «پروين» و شعرش صحبت کردم و اين که اگر او در جواني درنگذشته بود، امروز ديوان پرمايهتري از او در دست داشتيم. وي در ضمن اين مذاکره به من گفت: «پدرم [دکتر صديق، اولين رئيس دانشسراي عالي و وزير فرهنگ و سناتور بعدي] در سالهاي پيش به من گفتند: پروين خودکشي کردهاست». اين موضوع برايم کاملأ تازگي داشت. مطلب را دنبال کردم و با چند تن از کساني که در آن سالها در دانشسراي عالي تحصيل ميکردند صحبت کردم.
«سيفالله تشکّري» گفت: پروين را در کتابخانه ميديدم. برخلاف خانمهاي کتابدار، در گوشهاي مينشست. کمتر با کسي حرف ميزد و بيشتر «کز» کرده بود. اما از علت فوت او چيزي نميدانم.
استاد «ذبيحالله صفا» در گفتگوي تلفني از «لوبکِ» آلمان در تاريخ 5 نوامبر 1989 اظهار داشت، من بارها در کتابخانهي دانشسرا از خانم «پروين اعتصامي» کتاب گرفته بودم. ما هم ناگهان در تهران شنيديم که «پروين اعتصامي» فوت کردهاست. علت درگذشت او را نميدانــم.
وقتي مطلبي را که از «انوشيروان صديق شنيده بودم به استاد گفتم، اظهار داشت گفتهي «انوشيروان صديق» را بايد جدي تلقي کرد چون دکتر «صديق»، پدر ايشان در آن سالها به يقين از اين امر آگاه بودهاست. توضيح آن که دکتر «صديق» در آن زمان، رئيس دانشسراي عالي بودهاست و معمولأ ميبايست از سرنوشت يکي از کارمندانش که از خانوادهاي سرشناس بودهاست، آگاه بوده باشد.
در روز شنبه18 نوامبر 1989 با «محمود فروغي»، سفير اسبق ايران در آمريکا (ويرجينيا)، در بارهي «پروين» سخن ميگفتم. وي اظهار داشت اطلاع چنداني از او ندارم. «ابوالقاسم اعتصامي» برادر «پروين»، رتبهي شش داشت و عضو مقدم ادارهي دوم سياسي، در وزارت خارجه بود. اما هرگاه با او در آن سالها سخني از خواهرش در ميان ميآمد، موضوع را عوض ميکرد و چيزي راجع به او نميگفت.
«اردشير محصص» در 3 آوريل 1990 به بنده نوشت در خانهي ما هميشه صحبت از فوت «پروين» خانم به علت بيماري حصبه بود و نه چيز ديگري. چند سال پيش که تلفني با «صدرالدين الهي» در «برکلي» کاليفرنيا صحبت ميکردم و درضمن آنچه را که از «انوشيروان صديق» و «استاد صفا» شنيده بودم برايش نقل کردم، وي نيز مسألهي خودکشي «پروين» را تأييد کرد و سپس در نامهي مورخ 6 جولاي 1996(16 تيرماه 1375) به بنده نوشت:
«... اما چون خواسته بوديد که برايتان بنويسم سابقهي آشنايي و همسايگي ما با خاندان «اعتصامي» از چه قرار بودهاست تا آنجا که حافظهام ياري ميکند... منزل پدري ما يک در به کوچهي «کيا» - منزل تمام خاندان «کيا» از جمله دکتر «صادق کيا» - داشت و يک در به کوچهاي که به نام «سيد ارسطو خان علاج» يا «مؤيد احمدي کرماني» ناميده ميشد.
من تا شهريور سال 1320 که به دبستان رفتم، روزها به کودکستان «برسابه» در اول خيابان اکباتان ميرفتم. پدرم که محل کارش در ديوان محاسبات بود، مرا به کودکستان ميبرد و مستخدم خانه، عصرها به دنبالم ميآمد. گاهي هم صبحها با مستخدم ميرفتم. اما اکثر روزها که دست در دست پدر از کوچهي «علاج» بيرون ميآمديم، سر کوچهي «کيا» يا کمي بالاتر با خانم نسبتأ سميني برخورد ميکرديم که به پدرم سلام ميکرد و من هم به او سلام ميکردم و او دستي به سر من ميکشيد و با مهرباني جواب سلامم را ميداد. اين خانم گاهي سربرهنه و گاه روسري کوتاهي به سر ميبست که صورت گرد و چشمهاي گرد و درشت، اما تقريبأ بيحالش را برجستهتر نشان ميداد. لباس متداول روز به تن داشت. گاهي روزها چند قدمي همراه ما ميشد و با پدر از آب و هوا حرف ميزد. اين ديدارها تقريبأ همه روزي بود و به ديدار دو همسايهي وقتشناس ميمانست. يک روز من از پدر نام او را پرسيدم. گفت پروين خانم دختر اعتصامالملک است و در کتابخانه کار ميکند. من، کودک ششساله هيچکدام از اين نامها را نميشناختم.
يک روز بهار بود که پدر زودتر از اداره آمد و حدود سه يا چهار بعد از ظهر، بعد از چرتي، با مادر از خانه بيرون رفتند و مادرم لباس سياه داشت. يادم است که يک چادر سياه را تا کرد و در يک کيف توري گذاشت و با پدر رفتند. در جواب سؤال من که کجا ميرويد، چيزي نگفتند. کلفت خانه به من گفت «پروين» خانم همسايه مردهاست و پدر و مادرت به سرسلامتي رفتهاند.
تنها در بازگشت آنها بود که مادرم خيلي غمگين چاي دم کرد و کلفتمان که به دستور پدر، قليان در آب انداخته بود، قليان را چاق کرد و پيش پدر گذاشت. پدرم وقتي خيلي غمگين بود و يا خيلي خوشحال بود، قليان ميکشيد و جز آن هرگز دود نميکرد. وقتي مادر چاي را جلوي او گذاشت و او قليان را دود ميکرد، بعد از دو سه پُک و يک قُلُپ چاي گفت:
- لااله الاالله، اللهاکبر، عجب اين دختره خودش را از بين برد!
و مادرم گفت:
- دير بهش رسيدند. شايد اگر زودتر رسيده بودند اينطور نميشد.
بعد هم مثل همهي زنهاي معمولي با رضا و تسليم اضافه کرد:
- آقا دست خداست. لابد پيمانهاش پر شده بود.
و پدر بدون اينکه به او جواب بدهد به رقص برگهاي سبز در کوزهي بلور قليان خيره شد و دود از دماغش بيرون ميداد. اين نوع قليان کشيدن غمگين را يک بار ديگر، چهار پنج سال بعد در او ديدم که از اداره برگشت و «سيد کسروي» را در عدليه، درست کنار وزارت دارايي که گويا او در آن روز در آنجا کاري داشت، کشته بودند.
اظهار نظر «مهکامه محصص» دوست نزديک «پروين» در بارهي سالهاي آخر زندگاني «پروين»، در مصاحبه با روزنامهي «کيهان»، تهران در 7 تيرماه 1350 نيز قابل توجه است:
«در بهار سال 1317، «پروين» افسرده بود و به شدت بيمار شده بود. روزي در بستر بود که به سراغش رفتم. وقتي مرا ديد به زحمت چشمانش را گشود و لبخند زد. مادرش در اتاق بود. من وقتي دست روي پيشاني او گذاشتم، ديدم دارد از تب ميسوزد. قبل از آن که حرفي بزنم با زبان نگاه خواست که چيزي نگويم. وقتي مادرش بيرون رفت، گفت: «مادرم نبايد بداند که حال من وخيم است».
«پروين» حالش خوب شد. اما ديگر آن «پروين» سابق نبود. «صفحهي روي ز انظار نهان ميدارم/ که در اين صفحه نخوانند پريشاني من». اين حديث حال «پروين» بود. بعد از اين حادثه، آنچه «پروين» ميسرود، از رنجي خاص سرشار بود. شعرهايش مثل يک ملودي غمانگيز بود که امکان نداشت انسان بعد از شنيدن آن بتواند حرفي بزند....»
اگر اظهار نظر «کريم عسکري تورزني»، متخلص به «شهيد» را در اينجا ذکر نکنم، حق مطلب را در بارهي علت مرگ «پروين» ادا نکردهام. او که کتاب خود را در دوران حکومت جمهوري اسلامي ايران به چاپ رسانيده در اين باب نوشتهاست: «از قراين موجود اين احتمال ميرود که شايد دستي از طرف حکومت ظالم طاغوت براي از بين بردن «پروين»، اين شاعرهي ضد ظلم و ستم و حقگو، در کار بودهاست».
اگر اظهار نظر «کريم عسکري تورزني»، متخلص به «شهيد» را در اينجا ذکر نکنم، حق مطلب را در بارهي علت مرگ «پروين» ادا نکردهام. او که کتاب خود را در دوران حکومت جمهوري اسلامي ايران به چاپ رسانيده در اين باب نوشتهاست: «از قراين موجود اين احتمال ميرود که شايد دستي از طرف حکومت ظالم طاغوت براي از بين بردن «پروين»، اين شاعرهي ضد ظلم و ستم و حقگو، در کار بودهاست».
و البته وقتي «پروين» در هيجده، نوزدهسالگي چندبار دعوت رضاشاه را براي «ورود» به دربار رد ميکند حاضر نميشود به پيشنهاد رضاشاه به آپارتماني در کاخ سلطنتي نقل مکان کند تا بعضي از شبها براي رضاشاه تاريخ ايران بخواند و نيز هنگامي که در اين سن و سال، رضاشاه، پست وزارت معارف (فرهنگ/ وزارت آموزش و پرورش) را به او پيشنهاد ميکند و او نميپذيرد، سزايش آن است که حکومت ظالم طاغوت، او را سربهنيست کند!
از سوي ديگر، قطعهاي که «پروين» براي سنگ مزار خود سروده و «ابوالفتح اعتصامي» پس از مرگش آن را به خط شاعر در بين اوراقش يافته، قابل توجه مينمايد. وي نوشتهاست اين شعر «عينأ بر سنگ نمايندهي مزار، حک و نقر گرديد. تاريخ تنظيم قطعه، معلوم نيست».
آيا عجيب به نظر نميرسد که بانويي در دوران جواني- و بيآنکه دچار بيماري صعبالعلاجي باشد- به فکر مردن بيفتد و براي سنگ مزار خود شعري بسرايد. او که به قول برادرش در سوم فروردين در عين سلامت به بستر بيماري رفته بود، چه دليلي داشتهاست که پيش از آن تاريخ چنان شعري سروده باشد. آيا وجود اين شعر، نشانهي افسردگي شديد «پروين» - لااقل پس از جدايي از شوهر و مرگ پدر- نيست و احتمالأ تصميم وي را به خودکشي تأييد نميکند؟
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر ۱۳۹۲ ساعت 8:15 توسط محمدامین
|
من محمد امین هستم.در وبلاگ من میتوانید مطالبی راجب فیزیک،شیمی،ریاضی،زبان انگلیسی و ورزشی،مذهبی و......بدست آورید.